ویکتورهوگو: دانش و هنر از هر اقلیمی برخیزد و متعلق به هر قومی که باشد، از آن همه جهانیان است. ***

مقاطع تحصیلی

ابتدایی
متوسطه دوره اول

نمونه ی اشعار شاعران خوب معاصر

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش

خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما

با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز

شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش

با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش

محمد علی بهمنی

  

 لبت نــــه گــــوید و پیداست مـی‌گــــوید دلــــت آری

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا اینگونــه پنداری

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری

چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما  پرده برداری

چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری

 محمدعلی بهمنی

 

وقتی کــه چشم حادثه بیدار می شود

هفت آسمان به دوش تو آوار می شود

خواب زنانه ای است به تعبیر گل مکوش

گـل در زمین تشنــه ی ما خار می شود

برخیز تا به چشم ببینی که چه دردناک

آیینه پیش روی تــــو دیوار مــــــی شود

دیگر بــــه انتــــظار کدامین رسالتــــی

وقتی عصای معجزه ها مار می شود؟

باز این که بود، گفت انا الحق که هر درخت

در پاســـــخ انا الحق وی دار مــــی شود؟

وحشت نشسته باز به هر برگ، هر کتاب

تاریخ را بین کـــه چــــه تکرار مـــــی شود

محمدعلی بهمنی

 

  خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی كه مرا بــــا تو ندید

رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست

چـــــــه سروقت مرا هــــــم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مـــــــــرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید

ما بــه اندازه هــــم سهـــــم ز دریا بردیم

هیچكس مثل تـــو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعـــم غـــزلــــــم را ز نگاه تو چشید

من كه حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمــزمه ام را همــــه شهر شنید

 محمد علی بهمنی

 

 ردیف این غزل دشــوار می شد با بیندازم !

ولی با وامی از چشم تو شاید جا بیندازم  !

جهان زیباست بی تردید باید دید ولذت برد

چـــرا باید نگاهی تیــــره بر دنیــا بیندازم؟

کمی پیرم ولی پیری که، عمری عاشقی کرده

نمی خواهم  خودم  را  از  تک  و  از  تا بیندازم

نباید  حرف  مردم  را  به  یاد  من بیندازی !!!

که من هم شانه ها را دم به دم بالا بیندازم

"من از اقلیم بالایم" مرا در خاطرت بسپار*

تـــو  را  باید  به  یاد  شعر  مولانا  بیندازم

بیابان بود و ما بودیم ومقصد منزل لیلی

نیفتادم  ز پا  تا  عقل  را  از  پا  بیندازم!

تو ترکم کردی و من همچنان در شهر خواهم ماند

کـــه رسم عاشقـــی را  بیــن مردم  جـــا بیندازم

تو را هرگز نخواهم یافت ! اما باز ناچارم

کـــه تور  پاره  را  بر  آبــــی دریا بیندازم

------------------

* من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارم

نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم ( مولوی)

 محمد سلمانی

  ---------------------------------------------------------

   

در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود

محمد سلمانی

 

 مرز زیبایـــی اگــــر آن سوی دنیــا برود

چشم باید به همان سو به تماشا برود

دیده از دور دو دریـــای مجـــاور با هم

چشم من می شکند پنجره را تا برود

بارها سنگ به پیشانی شوقش خورده

رود اگــــر خواسته از درّه به دریـــا برود

سرنگون گشتن فوّاره به ما ثابت کرد

آب می خواسته بـــا واسطه بالا برود

آی مردم...به خدا آب زلال است زلال...

بگذارید  خودش  راهِ  خودش  را  برود

کدخدا گفته که تا کار به دعوا نکشد

یکی از این دو نفـــر باید از اینجا برود

یا که یوسف به دیار پدری برگردد

یا که با پیـرهن ِ پاره زلیخـــا برود

کدخدا گفته که این دهکده، عاشقکده نیست

هرکـــه عــــاشق شده  از دهکده ی مــا برود

کوزه بر دوش سرِچشمه نیا...با این حرف

باید  از  دهکده  یک  دهکده  رسـوا بــرود

باز پیراهن ِ گلدار بــه تن خواهـــی کرد

صبر کن از سرِ این گردنه سرما برود ...!

 محمد سلمانی

   

باشد پرنده! كوچ بكن سمت خانه ات
هر چند سخت مي گذرد با بهانه ات

آن جا اميدوارم از آواز پر شوي
موسيقي و غزل بشود آب و دانه ات

خوش بگذرد طراوت ييلاق و بشكفد
در برفگير چشم اهالي جوانه ات

پاييز، سهم حنجره ي من، تو سعي كن
سرشار از بهار بماند ترانه ات

من يك مترسكم كه به دوشم ... خدا كند،
خوشبختي هما بنشيند به شانه ات

نگذار در خشونت مردانه حل شود
رفتار مينياتوري دخترانه ات

من مي روم صدا شوم و زندگي كنم
در بيت بيت هر غزل عاشقانه ات

مهدی فرجی

 

 ...دو چشم عطریِ او آهوان تاتار است

زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

 

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

زنی که حلقه‌ی موی طلایی‌اش دار است

 

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر

به خنده گفت که در انتقام، مختار است

 

زنی که در شبِ مسعودی نشابورش

هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

 

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند

چهلستونِ دلش بی‌ستونِ انکار است

 

زنی که بوی شراب از نفس زدن‌هایش

اگر به «قم» برسد کار مُلک «ری» زار است

 

اگر به ری برسد، ری اگر به وی برسد

هزار خمره‌ی چله نشین به می برسد

مهدی فرجی 

  

کوهم به استواری البرز و زردکوه

آتشفشان ملتهبم گرم و باشکوه

گسترده ام به سادگی و انزوای لوت

چون نخل های زخمی اهواز در قنوت

«هامون»تر از خلیج و «پریشان» تر از ارس

تاریــــخ  گفته  بـاج ندادم  بــه  هیـــچ کس

سیمرغ ِ  این  فلاتِ  کُهــن  مـادر  من  است

این سایه ی هماست که روی سر من است

میــراث  دار ِ عشــق ِ سیاووش  و  آرشم

با پرچمی سه رنگ که بر دوش می کشم

روزی مرا بـــه سلطنت آسمـان ببین

در دست من کلید زمین و زمان ببین

ایرانــی ام شکـــوه دماوند با من است

پشتم به کوه باد! که الوند با من است

دشمن! تو سنگ خاره ای امّا من آهنم

شیـــر  درنده اند  جـــوانان  میـهنــــــم

در اصل خود، خودیم... اگر «جین» به پا کنیم،

بهتـــر از آنکـــه مثل تــــو پوتیـــــن به پا کنیم

راضی نمی شویم به آزارِ هیچ کس

بالا نمـــی رویم ز دیـــوار هیـچ کس

هرکس به فکر خانه و آبادیِ خودش

در اختیــار ِ هرکسـی آزادیِ خودش

ای همطرازِ قدمتِ تاریــخ ، نام تو

ای بردمیده صبحِ بشر با سلام تو

تو هستیِ منی و نگاه بد از تو دور

بیگانه! حسرت وطنـم را ببر به گور

مهدی فرجی

   

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 مهدی فرجی

 

آخرين خبر هاي علمي